گاهی سرنوشت یک سریال نه با تعداد ستارههایش معلوم میشود و نه با شباهتش به آثار موفق قبلی سازندگانش؛ بلکه با همان لحظهای که تماشاگر تصمیم میگیرد قسمت بعدی را ببیند. لحظهای که قصه باید بتواند کنجکاوی را به تعلیق و تعلیق را به میل ادامه تماشا تبدیل کند. «یل» ساخته جدید جمشید محمودی که جمعه ها از فیلم نت پخش می شود، دستکم در دو قسمت نخست، این آزمون اولیه را با موفقیت پشت سر میگذارد و تماشاگر را با پرسشهایی تازه رو به رو میکند.
نخستین امتیاز «یل» شیوه روایت آن است. سریال برای رسیدن به قصه اصلی، راهی طولانی پیش پای مخاطب نمیگذارد. از همان قسمت اول، گره اساسی شکل میگیرد و زندگی آدمها از مسیر معمول خارج میشود. این تصمیم در زمانهای که بخشی از سریالهای نمایش خانگی برای ساختن فضای معمایی، اطلاعات را بیدلیل قطرهچکانی میکنند، اهمیت دارد. تعلیق لزوماً به معنای پنهان کردن همهچیز نیست؛ گاهی فیلمساز با آشکار کردن یک اتفاق، پرسشهای مهمتری میسازد.
«یل» اطلاعات را به اندازهای در اختیار مخاطب میگذارد که مسیر اولیه را تشخیص دهد، اما پاسخها را کامل نمیکند تا کنجکاوی از میان نرود. ریتم روایت نیز اجازه نمیدهد مقدمهچینیها به مانعی در برابر پیشروی داستان تبدیل شوند. تماشاگر امروز لزوماً بیحوصله نیست، اما برای صرف وقتش به دلیل نیاز دارد. سریال نشان میدهد که هر صحنه و هر جزئیات قرار است در شکلگیری تجربهای بزرگتر سهم داشته باشد.
این کشش صرفاً محصول حادثه و گرهافکنی نیست. یکی از نکات قابلتوجه قسمت نخست، حضور مداوم «میل به زندگی» در دل موقعیتهایی است که بهتدریج بوی اضطراب میگیرند. زندگی در «یل» پیش از آنکه به معما تبدیل شود، در رفتار آدمها، مناسبات خانوادگی و حضور بچهها جریان دارد. همین وجه است که به اتفاق نهایی وزن میدهد؛ اگر جهان داستان از ابتدا بر تاریکی بنا شده بود، حادثه چیزی جز ادامه همان تیرگی نبود. اما وقتی فیلمساز ابتدا آرامش را نشان میدهد، برهم خوردن آن به تجربهای ملموستر تبدیل میشود. نقش بچهها نیز صرفاً عاطفی نیست؛ آنها بخشی از منطق دراماتیک قصهاند و زمینه را برای اتفاق ملتهب بعدی فراهم میکنند تا حادثه از دل جهان معرفیشده بیرون بیاید، نه اینکه به آن تحمیل شود.
قاببندیها و شیوه کارگردانی جمشید محمودی در این زمینه نقش مهمی دارند. در «یل»، تصویر فقط وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست؛ قابها به ساختن حالوهوا کمک میکنند. محمودی میکوشد میان جزئیات زندگی روزمره و سایه سنگینِ بحران، رابطه برقرار کند. این توجه به تصویر، همراه با ریتم کنترلشده و هدایت بازیگران، از بلوغ کارگردانی او حکایت دارد. بلوغی که به معنای پرزرقوبرق شدن قابها نیست، بلکه در این است که کارگردان بداند کجا باید مکث کند، کجا اطلاعات بدهد و کجا اجازه دهد خود موقعیت، بار عاطفی صحنه را به دوش بکشد.

انتخاب بازیگران و نحوه معرفی آنها نیز از امتیازهای مهم سریال است. حضور حسین یاری، بابک حمیدیان و نوید محمدزاده بهخودیخود توجهبرانگیز است، اما سریال تلاش میکند شخصیتها را در مسیر قصه معرفی کند، نه اینکه تمام توجه را صرف نمایش ستارهها کند. بازیگر شناختهشده زمانی برگ برنده است که حضورش بخشی از جهان داستان باشد، نه مکثی بیرون از آن. حسین یاری فرصت مناسبی برای بازگشت به مرکز توجه پیدا کرده است و بابک حمیدیان و نوید محمدزاده نیز با همان جذابیت همیشگی، حتی در لحظههای کوتاه توجه تماشاگر را نگه میدارند. میلاد کیمرام نیز در قامت قهرمانی خسته و دلشکسته معرفی میشود؛ شخصیتی که قرار نیست از ابتدا بینقص باشد و همین زخمهای عاطفی، امکان همدلی بیشتری ایجاد میکند. موفقیت این مسیر بستگی به آن دارد که زخمهای شخصیت در طول روایت عمق پیدا کنند و به نشانههایی تکراری تبدیل نشوند.
فیلمنامه رضا بهاروند تا اینجا از امتیاز اندازهشناسی برخوردار است. در ۲ قسمت نخست، عناصر داستانی در خدمت پیشروی قصه قرار دارند و نشانهای از صحنههای حاشیهای و پرکننده دیده نمیشود. این نکته در سریالهای معمایی اهمیت دارد؛ آثاری که گاهی برای طولانی کردن مسیر، شخصیتهای فرعی را بیش از ظرفیت داستان گسترش میدهند. در «یل»، اطلاعات و اتفاقها بهاندازه پیش میروند و همین تناسب به حفظ ریتم کمک میکند. البته این قضاوت مربوط به آغاز سریال است و آزمون اصلی زمانی شکل میگیرد که قصه از گره اولیه عبور کند.
فضای تاریخی و بازگشت به روستاهای ایران در دهه پنجاه نیز از عناصر قابل توجه «یل» است. فاصله گرفتن از زمان حال، امکان بازسازی مناسبات اجتماعی و نوعی سرخوشی رفتاری را فراهم میکند که در بستر تاریخی معنای متفاوتی دارد. همین انتخاب محل بخشی از انتقادها بوده است؛ منتقدانی که فضای تاریخی را در بعضی لحظات اقناعکننده نمیدانند و معتقدند جزئیات دوره هنوز در رفتار شخصیتها جا نیفتاده است. بازسازی تاریخ فقط با لباس و لوکیشن محقق نمیشود؛ زمانه باید در زبان و مناسبات قدرت حضور داشته باشد. با این حال، ظرفیت بصری و فضاسازی «یل» را نمیتوان نادیده گرفت. طراحی لباس و لوکیشن از عناصری است که به ساخت جهان داستان کمک میکند، به شرط آنکه در خدمت حالوهوای قصه باشد و بهجای خودنمایی، جهان شخصیتها را باورپذیرتر کند.
با وجود این امتیازها، نمیتوان از مقایسه «یل» با «پوست شیر» چشم پوشید. شباهت در مضمون کودک و بحران خانوادگی، فضای رازآلود و حتی نحوه معرفی، زمینه این مقایسه را فراهم کرده است. اما شباهت در نقطه شروع بهخودیخود به معنای ضعف نیست؛ آنچه یک روایت را متمایز میکند، نحوه پرداخت، مسیر تحول شخصیتها و کیفیت پاسخهایی است که داستان میدهد. مسئله «یل» این است که آیا میتواند از این شباهت عبور کند و به منطق روایی مستقل خود برسد. حتی احتمال حدس زدن پایان داستان نیز معیار کافی برای قضاوت نیست؛ اگر مخاطب بخشی از مسیر را پیشبینی کند، اما همچنان بخواهد ببیند شخصیتها چگونه به آن نقطه میرسند، روایت ظرفیت همراه کردن او را دارد. درام فقط مسابقهای برای غافلگیر کردن نیست؛ باورپذیری تحولها اهمیت بیشتری دارد.
شاید به همین دلیل باشد که «یل» را در نقطه فعلی نه اثری بینقص باید دانست و نه سریالی که شباهتش به گذشته، امکان تماشایش را از میان برده باشد. نقدهایی که به شتاب در معرفی شخصیتها یا کماقناع بودن نشانههای تاریخی اشاره میکنند، میتوانند در ادامه معیارهای جدی سنجش باشند، اما در کنار آنها، کشش داستان، پایانبندی تعلیقآمیز و ظرفیت بازیگران نیز شایسته دیده شدناند. دو قسمت برای شناخت مسیر یک سریال کافی نیست، اما برای تصمیم درباره ادامه تماشا کفایت میکند.
در نهایت، «یل» هنوز باید ثابت کند که هویت مستقل خود را پیدا کرده و از سایه موفقیت قبلی سازندهاش بیرون آمده است، اما تماشاگر برای ادامه دادن، به تضمین موفقیت نهایی نیاز ندارد؛ به قصهای نیاز دارد که پرسشی در ذهنش بسازد و او را برای شنیدن پاسخ مشتاق نگه دارد. ۲ قسمت نخست «یل» این کار را انجام داده است. فعلاً همین کشش، همین جهان بصری و همین شخصیتهایی که آرامآرام جای خود را در قصه پیدا میکنند، برای ادامه تماشا کافی است؛ به این دلیل ساده که داستان هنوز چیزی برای کشف کردن دارد.
نویسنده: محمد تقیزاده
لینک پیشنهادی

