به گزارش تابناک، آنچه رخ داد، بعدها بارها با یک جمله توضیح داده شد: «فرماندهان خیانت کردند.» این روایت، هرچند ممکن است بخشی از نابسامانیهای آن روزها را بازتاب دهد، برای توضیح فروپاشی ارتشی که ظاهراً یکی از بزرگترین نهادهای نظامی تاریخ معاصر ایران بود، کافی نیست. مسئله عمیقتر از خیانت چند فرمانده یا ضعف اخلاقی چند افسر بود. پرسش اصلی این است: چرا ارتشی که رضاشاه طی ۲۰ سال با هزینه فراوان ساخته بود، برای جنگی که ناگهان به آن تحمیل شد، آمادگی نداشت؟
پاسخ، برخلاف تصور رایج، از شمار سربازان آغاز نمیشود.
در سال ۱۳۲۰، نیروی نظامی ایران حدود ۱۲۵ هزار نفر نیرو داشت و در صورت بسیج، برآورد میشد چندصد هزار نفر دیگر نیز بتوانند فراخوانده شوند. این دستاورد در مقایسه با ارتش پراکنده و نامنظم ایران در آغاز دهه ۱۳۰۰ کم نبود. بر اساس گزارشهای تاریخی، دولت رضاشاه بخش بزرگی از منابع خود را به امور نظامی اختصاص داده بود و خرید سلاح، ایجاد پادگان، تأسیس مراکز آموزشی و گسترش نیروی هوایی و زرهی، بخش مهمی از پروژه دولتسازی پهلوی اول را تشکیل میداد.
اما در همانجا یک سوءتفاهم تاریخی شکل میگیرد: ارتش بزرگ، الزاماً ارتش آماده جنگ نیست.
نیروی مهاجم نیز در آغاز عملیات، از نظر تعداد سربازان آنقدر که بعدها تصور شده، چندین برابر ارتش ایران نبود. ایرانیکا شمار نیروهای اولیه شوروی را حدود ۴۰ هزار نفر و نیروهای بریتانیایی را حدود ۱۹ هزار نفر ذکر میکند؛ هرچند این ارقام چیزی درباره حجم آتش، توان جابهجایی، پشتیبانی هوایی و قابلیت ورود نیروی تازهنفس نمیگویند. متجاوزان، در واقع، با دو ارتش متفاوت در دو سوی کشور روبهرو نبودند؛ ایران با یک عملیات چندجبههای روبهرو شده بود که برای ارتشی با پراکندگی جغرافیایی و فرماندهی متمرکز، مسئلهای بسیار دشوار ایجاد میکرد.
مشکل از اینجا آغاز میشد که ارتش رضاشاه، با وجود ظاهر مدرنش، اساساً برای وظیفه دیگری ساخته شده بود.
در دو دهه پیش از شهریور ۱۳۲۰، مأموریت اصلی ارتش نه دفاع در برابر تهاجم همزمان دو قدرت خارجی، بلکه برقراری اقتدار دولت مرکزی بود. ارتش در سرکوب شورشها، خلع سلاح نیروهای محلی، کنترل مناطق دوردست و تثبیت قدرت تهران نقشی محوری داشت. همین کارکرد به حکومت کمک کرد تا بخش بزرگی از قلمرو کشور را که پیشتر کنترل مستقیم دولت مرکزی بر آن محدود بود، زیر فرمان خود بیاورد؛ اما بهای این تمرکز، نظامی شدن رابطه دولت با جامعه بود. پژوهشهای ایرانیکا نیز بر این نکته تأکید دارند که اتکای گسترده به نیروی نظامی برای حفظ نظم داخلی، پیوند ارگانیک دولت و جامعه را تضعیف کرد.
بر اساس گزارشهای تاریخی، دولت رضاشاه بخش بزرگی از منابع خود را به امور نظامی اختصاص داده بود و خرید سلاح، ایجاد پادگان، تأسیس مراکز آموزشی و گسترش نیروی هوایی و زرهی، بخش مهمی از پروژه دولتسازی پهلوی اول را تشکیل میداد.
این تفاوت در میدان جنگ سرنوشتساز شد.
سرکوب یک نیروی شورشی یا عشایری، هرچقدر هم دشوار، با دفاع از کشوری پهناور در برابر ارتشهای صنعتی یکسان نیست. در حالت دوم، صرف وجود تفنگ و سرباز کافی نیست. یگانها باید بتوانند حرکت کنند، با هم ارتباط داشته باشند، اطلاعات دریافت کنند، در برابر حملات هوایی دوام بیاورند و در شرایطی که فرماندهی مرکزی از دسترس خارج میشود، تصمیم بگیرند. ارتش ایران در شهریور ۱۳۲۰ درست در همین نقطهها آسیبپذیر بود.
مشکل، فقط کمبود سلاح نبود
درباره ارتش رضاشاه معمولاً از خریدهای نظامی و نوسازی سخن گفته میشود؛ و این سخن بیاساس نیست. ایران سلاح خرید، واحدهای زرهی تشکیل داد و نیروی هوایی به وجود آورد. اما تجهیزات خریدن با ساختن یک نیروی رزمی منسجم تفاوت دارد.
ظاهر مدرن ارتش از توان واقعی آن جلو زده بود. ارتش، بخشی از امکاناتی را که برای یک جنگ مدرن لازم بود در اختیار داشت، اما هنوز به آن «سیستم جنگی» تبدیل نشده بود که بتواند همه این امکانات را در یک عملیات واحد به کار بگیرد. نیروی زمینی، توپخانه، واحدهای زرهی، هواپیما، ارتباطات و تدارکات هرکدام بهتنهایی بخشی از توان نظامیاند؛ ارتش زمانی در جنگ بزرگ کارآمد میشود که این اجزا بتوانند همدیگر را پیدا کنند و زیر یک طرح عملیاتی واحد عمل کنند.
ایران در این زمینه ضعف جدی داشت. ارتش از تجربه کافی برای عملیات هماهنگ زمینی و هوایی برخوردار نبود و بسیاری از یگانها برای مأموریتهایی که از تهران هدایت میشدند، نه برای جنگی سریع و چندجبههای در فاصلههای بسیار دور از پایتخت، سازمان یافته بودند.
نیروی هوایی نیز نمونه روشنی از همین فاصله میان «آمار» و «توان واقعی» بود. شمار هواپیماهای موجود در فهرستها بهتنهایی معنای زیادی نداشت. بخش مهمی از هواپیماها آموزشی، قدیمی یا نیازمند تعمیر بودند و شمار هواپیماهای واقعاً آماده برای ورود به نبرد، بسیار کمتر از موجودی اسمی بود؛ بنابراین تصویری که از یک نیروی هوایی چندصدفروندی به دست میآید، لزوماً تصویری از قدرت واقعی آن در صبح روز جنگ نیست.
ارتشی که فرماندهانش بیش از حد به شاه وابسته بودند
ضعف مهمتر، شاید در ساختار فرماندهی پنهان شده بود.
رضاشاه ارتشی میخواست که مطیع و منضبط باشد. برای حکومت اقتدارگرایی که بخش بزرگی از قدرت خود را بر ارتش بنا کرده بود، این خواسته قابل درک بود؛ اما تمرکز بیش از اندازه تصمیمگیری نظامی در رأس هرم، وقتی جنگ آغاز شد، همان مزیتی را که در زمان صلح تصور میشد، به نقطه ضعف تبدیل کرد.
فرماندهانی که به دریافت دستور از بالا عادت کردهاند، در جنگی که ارتباطات قطع میشود و اوضاع جبهه هر ساعت تغییر میکند، ناگهان باید کاری را انجام دهند که ساختار پیشین از آنها انتظار نداشته است: تصمیم مستقل بگیرند.
وقتی دشمن از چند محور وارد کشور شده، ستاد مرکزی زیر فشار قرار دارد و خبرهای دقیق دیر به مقصد میرسد، هیچ فرماندهی نمیتواند برای هر واحد دستور جزئی صادر کند. ارتشهای کارآمد برای چنین روزی فرماندهان میانی و محلی تربیت میکنند؛ افسرانی که حدود مأموریت را میدانند و اگر ارتباطشان با مرکز قطع شد، دست از کار نمیکشند.
ساختار ارتش رضاشاه در این زمینه گرفتار تناقض بود. انضباط شخصی و اطاعت، پررنگتر از ابتکار مستقل شده بود. ترس از ارائه اطلاعاتی که ممکن بود خوشایند شاه نباشد نیز میتوانست واقعبینی نظامی را مختل کند. ارتشی که قرار بود ابزار اقتدار شخص اول حکومت باشد، در لحظهای که باید بدون دخالت دائمی همان شخص عمل میکرد، مشکل خود را نشان داد.
جنگی که از چند جهت به ایران هجوم آورد
تهاجم شهریور ۱۳۲۰ یک نبرد مرزی ساده نبود. نیروهای شوروی از شمال فشار میآوردند و نیروهای بریتانیایی نیز از جنوب و غرب وارد عمل شدند. اهداف آنان نیز فقط یک محور نظامی نبود؛ خوزستان و تأسیسات نفتی، مسیرهای ارتباطی، راههای منتهی به داخل کشور و سرانجام راه انتقال تجهیزات به شوروی اهمیت داشت.
بعدها همین مسیر ایران، که به «دالان پارسی» شهرت یافت، به یکی از راههای اصلی ارسال کمک به شوروی تبدیل شد و میلیونها تن محموله از خاک ایران عبور کرد. این واقعیت نشان میدهد که اشغال ایران برای قدرتهای مهاجم یک عملیات فرعی و بیاهمیت نبود؛ موقعیت جغرافیایی کشور به بخش مهمی از معادلات جنگ جهانی دوم تبدیل شده بود.
ارتشهای کارآمد برای چنین روزی فرماندهان میانی و محلی تربیت میکنند؛ افسرانی که حدود مأموریت را میدانند و اگر ارتباطشان با مرکز قطع شد، دست از کار نمیکشند.
ارتش ایران، اما، برای چنین سناریویی آمادگی کامل نداشت. نیروها در نقاط مختلف کشور پراکنده بودند و بخش مهمی از توان آنها همچنان در پادگانهای ثابت قرار داشت. بسیج و آرایش دفاعی نیز با تأخیر و آشفتگی روبهرو شد. جنگ در حالی آغاز شد که ایران هنوز مسئله را از سطح بحران سیاسی و تهدید خارجی به یک طرح دفاعی تمامعیار تبدیل نکرده بود.
بدتر اینکه زمین ایران به نفع ارتشی عمل میکرد که بتواند سریع حرکت کند و مسیرهای خود را تأمین نگه دارد؛ چیزی که در حمله به ارتش ایران بیشتر دیده شد تا در دفاع آن.
با این حال، همه جا ارتش تسلیم نشد
فروپاشی سریع ارتش نباید به این معنا تعبیر شود که سرباز ایرانی در برابر متجاوزان مقاومت نکرد.
در خوزستان مقاومتهایی صورت گرفت. در آبادان و خرمشهر نبرد واقعی رخ داد و دریادار غلامعلی بایندر در جریان دفاع از خرمشهر جان خود را از دست داد. گزارشهای موجود از مقاومت نیروهای ایرانی در جنوب نشان میدهد مسئله، نبود اراده برای جنگیدن در میان همه نیروها نبود. حتی در برخی مناطق، یگانهای ایرانی پیش از آنکه دستور توقف مقاومت برسد، درگیر نبردهای جدی شده بودند.
این نکته مهم است؛ چون دو تصویر ساده، اما نادرست را کنار میزند. نه میتوان گفت همه چیز در همان ساعات نخست بدون هیچ مقاومتی واگذار شد، نه میتوان از چند مقاومت پراکنده نتیجه گرفت که ساختار دفاعی کشور کارآمد بود.
فاجعه در سطح دیگری اتفاق افتاد: مقاومتهای موضعی نتوانستند به یک دفاع سراسری تبدیل شوند.
یک یگان میتواند شجاعانه بجنگد و در عین حال، در مقیاس یک جنگ شکست بخورد؛ زیرا جنگ فقط مجموعهای از شجاعتهای فردی نیست. اگر خط تدارکات قطع شود، واحدهای همجوار از وضعیت یکدیگر بیخبر باشند و فرماندهی کل نتواند نیروها را در یک عملیات مشترک سامان دهد، مقاومتهای پراکنده دیر یا زود از هم جدا میشوند.
وقتی ارتش پیش از نابودی، از نظر سازمانی فروریخت
یکی از تلخترین نشانههای وضعیت شهریور ۱۳۲۰ این بود که در برخی مناطق، یگانها پیش از آنکه در میدان نبرد نابود شوند، از نظر سازمانی از هم پاشیدند.
بخشی از سربازان وظیفه، پس از آشفته شدن وضعیت واحدهایشان و از بین رفتن زنجیره فرماندهی، به روستاها و خانههای خود بازگشتند. گزارشهایی نیز از فروش سلاح و مهمات در مناطق غربی وجود دارد؛ وضعیتی که بیش از هر چیز نشان میدهد مشکل فقط شکست نظامی نبود. ارتش در بعضی نقاط دیگر بهعنوان یک سازمان واحد وجود نداشت.
این همان لحظهای است که ارتشها به سرعت ناپدید میشوند. سرباز و تفنگ هنوز وجود دارد، اما دیگر «یگان» وجود ندارد. سربازی که نمیداند فرماندهاش کجاست، از کجا غذا و مهمات میرسد، آیا جنگ ادامه دارد یا نه، و خانوادهاش در چه وضعی است، ممکن است سلاح در دست داشته باشد، اما دیگر بخشی از یک نیروی رزمی نباشد.
پیش از هر چیز، انسجام فروپاشیده بود؛ و بعد، تصمیم سیاسی راه را برای فروپاشی کاملتر باز کرد.
جنگ متوقف شد؛ ارتش هم رها شد
در روزهای نخست پس از تهاجم، تصمیم حکومت برای ادامه یا توقف مقاومت به یکی از مسائل تعیینکننده تبدیل شد. وقتی دولت و دربار به این جمعبندی رسیدند که جنگ ادامه پیدا نکند، این پیام به سرعت به بدنه نیروها منتقل شد.
تصمیم برای مرخص کردن سربازان وظیفه، از جمله اقداماتی بود که عملاً روند فروپاشی ارتش را تشدید کرد و رضاشاه نیز نسبت به نحوه اداره بحران و عملکرد فرماندهان خود خشمگین بود. بخشی از تصویری که بعدها با عنوان «فرار ارتش» در حافظه تاریخی باقی ماند، در واقع پس از آن شکل گرفت که مقاومت سراسری از رأس ساختار سیاسی متوقف شده بود.
ارتشی که قرار است بجنگد، حتی اگر عقبنشینی کند، باید بداند مرحله بعدی عملیات چیست. اما وقتی سرباز ناگهان احساس کند جنگ تمام شده و ساختار فرماندهی نیز در حال واگذاری نیروهاست، بازگشت به خانه دیگر «فرار از یک جبهه فعال» نیست؛ نشانه پایان سازمانی یک ارتش است.
ماجرای شهریور ۱۳۲۰، در این معنا، فقط داستان شکست یک کشور در برابر تجاوز بیگانگان نبود. این رویداد پرده از محدودیتهای پروژهای برداشت که در ظاهر بسیار قدرتمند به نظر میرسید.
رضاشاه توانسته بود ارتشی بزرگتر از گذشته بسازد، مناطق زیادی را زیر کنترل دولت مرکزی بیاورد و چهره نظامی حکومت را تغییر دهد. اما سوم شهریور ۱۳۲۰ نخستین آزمون واقعی این ماشین در برابر جنگی تمامعیار بود؛ جنگی که نه با رژه و سان دیدن سربازان سنجیده میشد، نه با شمار هواپیماهای ثبتشده در انبار.
آن روز معلوم شد فاصله میان یک حکومت نظامیشده و یک ارتش واقعاً آماده جنگ، چقدر میتواند بزرگ باشد.
ارتش رضاشاه آنقدر ناتوان نبود که هر مقاومتی را ناممکن بدانیم؛ شواهد خوزستان و مرگ فرماندهانی، چون بایندر خلاف این را نشان میدهد. اما آنقدر هم آماده نبود که بودجههای سنگین، تجهیزات وارداتی و ظواهر پرشکوهش القا میکرد. ارتشی که سالها برای کنترل داخل کشور ساخته شده بود، ناگهان باید در برابر تهاجمی میایستاد که از زمین، دریا و هوا و در چند جبهه آغاز شده بود.
شهریور ۱۳۲۰ فقط روز شکست یک ارتش نبود؛ روزی بود که ادعای یک نظام سیاسی درباره قدرت نظامیاش، در میدان واقعی جنگ محک خورد. نتیجه، چند روز بیشتر دوام نیاورد.
سه روزی که ارتش رضاشاه از هم پاشید؛ چرا ارتشی با ۱۲۵ هزار نیرو نتوانست در برابر متجاوزان دوام بیاورد؟
صبح سوم شهریور ۱۳۲۰، وقتی نیروهای شوروی از شمال و نیروهای بریتانیا از جنوب و غرب وارد خاک ایران شدند، دستگاه نظامی رضاشاه که نزدیک به دو دهه برای ساختنش هزینه شده بود، خیلی زود با واقعیتی مواجه شد که پیش از آن در میدان تجربه نکرده بود: جنگی تمامعیار با ارتشهایی مجهز، متحرک و دارای فرماندهی عملیاتی.
آنچه رخ داد، بعدها بارها با یک جمله توضیح داده شد: «فرماندهان خیانت کردند.» این روایت، هرچند ممکن است بخشی از نابسامانیهای آن روزها را بازتاب دهد، برای توضیح فروپاشی ارتشی که ظاهراً یکی از بزرگترین نهادهای نظامی تاریخ معاصر ایران بود، کافی نیست. مسئله عمیقتر از خیانت چند فرمانده یا ضعف اخلاقی چند افسر بود. پرسش اصلی این است: چرا ارتشی که رضاشاه طی ۲۰ سال با هزینه فراوان ساخته بود، برای جنگی که ناگهان به آن تحمیل شد، آمادگی نداشت؟
پاسخ، برخلاف تصور رایج، از شمار سربازان آغاز نمیشود.
در سال ۱۳۲۰، نیروی نظامی ایران حدود ۱۲۵ هزار نفر نیرو داشت و در صورت بسیج، برآورد میشد چندصد هزار نفر دیگر نیز بتوانند فراخوانده شوند. این دستاورد در مقایسه با ارتش پراکنده و نامنظم ایران در آغاز دهه ۱۳۰۰ کم نبود. دولت رضاشاه بخش بزرگی از منابع خود را به امور نظامی اختصاص داده بود و خرید سلاح، ایجاد پادگان، تأسیس مراکز آموزشی و گسترش نیروی هوایی و زرهی، بخش مهمی از پروژه دولتسازی پهلوی اول را تشکیل میداد.
اما در همانجا یک سوءتفاهم تاریخی شکل میگیرد: ارتش بزرگ، الزاماً ارتش آماده جنگ نیست.
نیروی مهاجم نیز در آغاز عملیات، از نظر تعداد سربازان آنقدر که بعدها تصور شده، چندین برابر ارتش ایران نبود. برآوردهای تاریخی از حضور حدود ۴۰ هزار نیروی شوروی در شمال و نزدیک به ۱۹ هزار نیروی بریتانیایی در جنوب حکایت دارد؛ هرچند این ارقام چیزی درباره حجم آتش، توان جابهجایی، پشتیبانی هوایی و قابلیت ورود نیروی تازهنفس نمیگویند. متجاوزان، در واقع، با دو ارتش متفاوت در دو سوی کشور روبهرو نبودند؛ ایران با یک عملیات چندجبههای روبهرو شده بود که برای ارتشی با پراکندگی جغرافیایی و فرماندهی متمرکز، مسئلهای بسیار دشوار ایجاد میکرد.
مشکل از اینجا آغاز میشد که ارتش رضاشاه، با وجود ظاهر مدرنش، اساساً برای وظیفه دیگری ساخته شده بود.
در دو دهه پیش از شهریور ۱۳۲۰، مأموریت اصلی ارتش نه دفاع در برابر تهاجم همزمان دو قدرت خارجی، بلکه برقراری اقتدار دولت مرکزی بود. ارتش در سرکوب شورشها، خلع سلاح نیروهای محلی، کنترل مناطق دوردست و تثبیت قدرت تهران نقشی محوری داشت. همین کارکرد به حکومت کمک کرد تا بخش بزرگی از قلمرو کشور را که پیشتر کنترل مستقیم دولت مرکزی بر آن محدود بود، زیر فرمان خود بیاورد؛ اما بهای این تمرکز، نظامی شدن رابطه دولت با جامعه بود.
این تفاوت در میدان جنگ سرنوشتساز شد.
سرکوب یک نیروی شورشی یا عشایری، هرچقدر هم دشوار، با دفاع از کشوری پهناور در برابر ارتشهای صنعتی یکسان نیست. در حالت دوم، صرف وجود تفنگ و سرباز کافی نیست. یگانها باید بتوانند حرکت کنند، با هم ارتباط داشته باشند، اطلاعات دریافت کنند، در برابر حملات هوایی دوام بیاورند و در شرایطی که فرماندهی مرکزی از دسترس خارج میشود، تصمیم بگیرند. ارتش ایران در شهریور ۱۳۲۰ درست در همین نقطهها آسیبپذیر بود.
مشکل، فقط کمبود سلاح نبود
درباره ارتش رضاشاه معمولاً از خریدهای نظامی و نوسازی سخن گفته میشود؛ و این سخن بیاساس نیست. ایران سلاح خرید، واحدهای زرهی تشکیل داد و نیروی هوایی به وجود آورد. اما تجهیزات خریدن با ساختن یک نیروی رزمی منسجم تفاوت دارد.
ظاهر مدرن ارتش از توان واقعی آن جلو زده بود. ارتش، بخشی از امکاناتی را که برای یک جنگ مدرن لازم بود در اختیار داشت، اما هنوز به آن «سیستم جنگی» تبدیل نشده بود که بتواند همه این امکانات را در یک عملیات واحد به کار بگیرد. نیروی زمینی، توپخانه، واحدهای زرهی، هواپیما، ارتباطات و تدارکات هرکدام بهتنهایی بخشی از توان نظامیاند؛ ارتش زمانی در جنگ بزرگ کارآمد میشود که این اجزا بتوانند همدیگر را پیدا کنند و زیر یک طرح عملیاتی واحد عمل کنند.
ایران در این زمینه ضعف جدی داشت. ارتش از تجربه کافی برای عملیات هماهنگ زمینی و هوایی برخوردار نبود و بسیاری از یگانها برای مأموریتهایی که از تهران هدایت میشدند، نه برای جنگی سریع و چندجبههای در فاصلههای بسیار دور از پایتخت، سازمان یافته بودند.
نیروی هوایی نیز نمونه روشنی از همین فاصله میان «آمار» و «توان واقعی» بود. شمار هواپیماهای موجود در فهرستها بهتنهایی معنای زیادی نداشت. بخش مهمی از هواپیماها آموزشی، قدیمی یا نیازمند تعمیر بودند و شمار هواپیماهای واقعاً آماده برای ورود به نبرد، بسیار کمتر از موجودی اسمی بود؛ بنابراین تصویری که از یک نیروی هوایی چندصدفروندی به دست میآید، لزوماً تصویری از قدرت واقعی آن در صبح روز جنگ نیست.
ارتشی که فرماندهانش بیش از حد به شاه وابسته بودند
ضعف مهمتر، شاید در ساختار فرماندهی پنهان شده بود.
رضاشاه ارتشی میخواست که مطیع و منضبط باشد. برای حکومت اقتدارگرایی که بخش بزرگی از قدرت خود را بر ارتش بنا کرده بود، این خواسته قابل درک بود؛ اما تمرکز بیش از اندازه تصمیمگیری نظامی در رأس هرم، وقتی جنگ آغاز شد، همان مزیتی را که در زمان صلح تصور میشد، به نقطه ضعف تبدیل کرد.
فرماندهانی که به دریافت دستور از بالا عادت کردهاند، در جنگی که ارتباطات قطع میشود و اوضاع جبهه هر ساعت تغییر میکند، ناگهان باید کاری را انجام دهند که ساختار پیشین از آنها انتظار نداشته است: تصمیم مستقل بگیرند.
وقتی دشمن از چند محور وارد کشور شده، ستاد مرکزی زیر فشار قرار دارد و خبرهای دقیق دیر به مقصد میرسد، هیچ فرماندهی نمیتواند برای هر واحد دستور جزئی صادر کند. ارتشهای کارآمد برای چنین روزی فرماندهان میانی و محلی تربیت میکنند؛ افسرانی که حدود مأموریت را میدانند و اگر ارتباطشان با مرکز قطع شد، دست از کار نمیکشند.
ساختار ارتش رضاشاه در این زمینه گرفتار تناقض بود. انضباط شخصی و اطاعت، پررنگتر از ابتکار مستقل شده بود. ترس از ارائه اطلاعاتی که ممکن بود خوشایند شاه نباشد نیز میتوانست واقعبینی نظامی را مختل کند. ارتشی که قرار بود ابزار اقتدار شخص اول حکومت باشد، در لحظهای که باید بدون دخالت دائمی همان شخص عمل میکرد، مشکل خود را نشان داد.
جنگی که از چند جهت به ایران هجوم آورد
تهاجم شهریور ۱۳۲۰ یک نبرد مرزی ساده نبود. نیروهای شوروی از شمال فشار میآوردند و نیروهای بریتانیایی نیز از جنوب و غرب وارد عمل شدند. اهداف آنان نیز فقط یک محور نظامی نبود؛ خوزستان و تأسیسات نفتی، مسیرهای ارتباطی، راههای منتهی به داخل کشور و سرانجام راه انتقال تجهیزات به شوروی اهمیت داشت.
بعدها همین مسیر ایران، که به «دالان پارسی» شهرت یافت، به یکی از راههای اصلی ارسال کمک به شوروی تبدیل شد و میلیونها تن محموله از خاک ایران عبور کرد. این واقعیت نشان میدهد که اشغال ایران برای قدرتهای مهاجم یک عملیات فرعی و بیاهمیت نبود؛ موقعیت جغرافیایی کشور به بخش مهمی از معادلات جنگ جهانی دوم تبدیل شده بود.
ارتش ایران، اما، برای چنین سناریویی آمادگی کامل نداشت. نیروها در نقاط مختلف کشور پراکنده بودند و بخش مهمی از توان آنها همچنان در پادگانهای ثابت قرار داشت. بسیج و آرایش دفاعی نیز با تأخیر و آشفتگی روبهرو شد. جنگ در حالی آغاز شد که ایران هنوز مسئله را از سطح بحران سیاسی و تهدید خارجی به یک طرح دفاعی تمامعیار تبدیل نکرده بود.
بدتر اینکه زمین ایران به نفع ارتشی عمل میکرد که بتواند سریع حرکت کند و مسیرهای خود را تأمین نگه دارد؛ چیزی که در حمله به ارتش ایران بیشتر دیده شد تا در دفاع آن.
با این حال، همه جا ارتش تسلیم نشد
فروپاشی سریع ارتش نباید به این معنا تعبیر شود که سرباز ایرانی در برابر متجاوزان مقاومت نکرد.
در خوزستان مقاومتهایی صورت گرفت. در آبادان و خرمشهر نبرد واقعی رخ داد و دریادار غلامعلی بایندر در جریان دفاع از خرمشهر جان خود را از دست داد. گزارشهای موجود از مقاومت نیروهای ایرانی در جنوب نشان میدهد مسئله، نبود اراده برای جنگیدن در میان همه نیروها نبود. حتی در برخی مناطق، یگانهای ایرانی پیش از آنکه دستور توقف مقاومت برسد، درگیر نبردهای جدی شده بودند.
این نکته مهم است؛ چون دو تصویر ساده، اما نادرست را کنار میزند. نه میتوان گفت همه چیز در همان ساعات نخست بدون هیچ مقاومتی واگذار شد، نه میتوان از چند مقاومت پراکنده نتیجه گرفت که ساختار دفاعی کشور کارآمد بود.
فاجعه در سطح دیگری اتفاق افتاد: مقاومتهای موضعی نتوانستند به یک دفاع سراسری تبدیل شوند.
یک یگان میتواند شجاعانه بجنگد و در عین حال، در مقیاس یک جنگ شکست بخورد؛ زیرا جنگ فقط مجموعهای از شجاعتهای فردی نیست. اگر خط تدارکات قطع شود، واحدهای همجوار از وضعیت یکدیگر بیخبر باشند و فرماندهی کل نتواند نیروها را در یک عملیات مشترک سامان دهد، مقاومتهای پراکنده دیر یا زود از هم جدا میشوند.
وقتی ارتش پیش از نابودی، از نظر سازمانی فروریخت
یکی از تلخترین نشانههای وضعیت شهریور ۱۳۲۰ این بود که در برخی مناطق، یگانها پیش از آنکه در میدان نبرد نابود شوند، از نظر سازمانی از هم پاشیدند.
بخشی از سربازان وظیفه، پس از آشفته شدن وضعیت واحدهایشان و از بین رفتن زنجیره فرماندهی، به روستاها و خانههای خود بازگشتند. گزارشهایی نیز از فروش سلاح و مهمات در مناطق غربی وجود دارد؛ وضعیتی که بیش از هر چیز نشان میدهد مشکل فقط شکست نظامی نبود. ارتش در بعضی نقاط دیگر بهعنوان یک سازمان واحد وجود نداشت.
این همان لحظهای است که ارتشها به سرعت ناپدید میشوند. سرباز و تفنگ هنوز وجود دارد، اما دیگر «یگان» وجود ندارد. سربازی که نمیداند فرماندهاش کجاست، از کجا غذا و مهمات میرسد، آیا جنگ ادامه دارد یا نه، و خانوادهاش در چه وضعی است، ممکن است سلاح در دست داشته باشد، اما دیگر بخشی از یک نیروی رزمی نباشد.
پیش از هر چیز، انسجام فروپاشیده بود؛ و بعد، تصمیم سیاسی راه را برای فروپاشی کاملتر باز کرد.
جنگ متوقف شد؛ ارتش هم رها شد
در روزهای نخست پس از تهاجم، تصمیم حکومت برای ادامه یا توقف مقاومت به یکی از مسائل تعیینکننده تبدیل شد. وقتی دولت و دربار به این جمعبندی رسیدند که جنگ ادامه پیدا نکند، این پیام به سرعت به بدنه نیروها منتقل شد.
تصمیم برای مرخص کردن سربازان وظیفه، از جمله اقداماتی بود که عملاً روند فروپاشی ارتش را تشدید کرد و رضاشاه نیز نسبت به نحوه اداره بحران و عملکرد فرماندهان خود خشمگین بود. بخشی از تصویری که بعدها با عنوان «فرار ارتش» در حافظه تاریخی باقی ماند، در واقع پس از آن شکل گرفت که مقاومت سراسری از رأس ساختار سیاسی متوقف شده بود.
ارتشی که قرار است بجنگد، حتی اگر عقبنشینی کند، باید بداند مرحله بعدی عملیات چیست. اما وقتی سرباز ناگهان احساس کند جنگ تمام شده و ساختار فرماندهی نیز در حال واگذاری نیروهاست، بازگشت به خانه دیگر «فرار از یک جبهه فعال» نیست؛ نشانه پایان سازمانی یک ارتش است.
ماجرای شهریور ۱۳۲۰، در این معنا، فقط داستان شکست یک کشور در برابر تجاوز بیگانگان نبود. این رویداد پرده از محدودیتهای پروژهای برداشت که در ظاهر بسیار قدرتمند به نظر میرسید.
رضاشاه توانسته بود ارتشی بزرگتر از گذشته بسازد، مناطق زیادی را زیر کنترل دولت مرکزی بیاورد و چهره نظامی حکومت را تغییر دهد. اما سوم شهریور ۱۳۲۰ نخستین آزمون واقعی این ماشین در برابر جنگی تمامعیار بود؛ جنگی که نه با رژه و سان دیدن سربازان سنجیده میشد، نه با شمار هواپیماهای ثبتشده در انبار.
آن روز معلوم شد فاصله میان یک حکومت نظامیشده و یک ارتش واقعاً آماده جنگ، چقدر میتواند بزرگ باشد.
ارتش رضاشاه آنقدر ناتوان نبود که هر مقاومتی را ناممکن بدانیم؛ شواهد خوزستان و مرگ فرماندهانی، چون بایندر خلاف این را نشان میدهد. اما آنقدر هم آماده نبود که بودجههای سنگین، تجهیزات وارداتی و ظواهر پرشکوهش القا میکرد. ارتشی که سالها برای کنترل داخل کشور ساخته شده بود، ناگهان باید در برابر تهاجمی میایستاد که از زمین، دریا و هوا و در چند جبهه آغاز شده بود.
شهریور ۱۳۲۰ فقط روز شکست یک ارتش نبود؛ روزی بود که ادعای یک نظام سیاسی درباره قدرت نظامیاش، در میدان واقعی جنگ محک خورد. نتیجه، چند روز بیشتر دوام نیاورد.
با الهام و اقتباس از رشته توئیت حسین قتیب

