به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، اگر همین حالا از پدر و مادربزرگها بخواهید یک هیولا را توصیف کنند، احتمالاً موجودی را به یاد میآورند که شبها پشت پنجره کمین میکرد، بچههای شیطان را با خودش میبرد و هیچکس دلش نمیخواست حتی اسمش را بشنود. اما اگر همین سؤال را از یک کودک امروزی بپرسید، ممکن است تصویری کاملاً متفاوت برایتان بکشد، یک هیولای رنگارنگ با چشمهای گرد، لبخندی بزرگ و دلی که زود میشکند.
بنابر روایت ایبنا، انگار کسی در این چند دهه، شغل هیولاها را عوض کرده است. روزگاری مأموریت آنها ترساندن کودکان بود، امروز اما بعضی از آنها از خود بچهها خجالتیترند. بعضی احساساتشان را با رنگها نشان میدهند، بعضی فقط دنبال یک دوست میگردند و بعضی دیگر آنقدر بامزهاند که بعید است کسی از آنها بترسد. اما این تغییر از کجا شروع شد؟
زمانی که هیولا بودن شغل سختی نبود
اگر چند قرن به عقب برگردیم، اوضاع برای هیولاها خیلی سادهتر بود. کافی بود دندانهای تیز داشته باشند، در جنگلی تاریک زندگی کنند یا کلبهای مرموز وسط درختها بسازند. آنها تقریباً همیشه نقش آدم بد قصه را بازی میکردند.
گرگ «شنل قرمزی» یک گرگ نبود؛ نماد خطری بود که بیرون از خانه انتظار کودکان را میکشید. جادوگر «هانسل و گرتل» بچهها را در قفس میانداخت و غول «لوبیای سحرآمیز» هر غریبهای را غذای احتمالی خودش میدانست. در قصههای ایرانی هم وضع چندان فرق نمیکرد. کافی بود بزرگترها اسم «لولوخورخوره» را بیاورند تا بسیاری از بچهها ترجیح بدهند زودتر بخوابند. هیولاها قرار نبود شخصیت پیچیدهای داشته باشند. هیچکس از آنها نمیپرسید چرا عصبانیاند یا چه احساسی دارند. شغلشان روشن بود، بترسانند تا قهرمان داستان شجاعتر به نظر برسد.
بعد، هیولاها احساساتی شدند
اواخر دهه ۱۹۶۰ اتفاق جالبی در ادبیات کودک افتاد. موریس سنداک کتابی منتشر کرد که بعدها یکی از مهمترین آثار تاریخ ادبیات کودک شد، «جایی که وحشیها هستند»، کتابی که به فارسی هم ترجمه شده است.
در این داستان، پسربچهای به نام مکس وارد سرزمین هیولاها میشود. انتظار داریم هیولاها مثل همیشه دنبالش کنند و او را بترسانند، اما ماجرا برعکس پیش میرود. آنها با او میرقصند، بازی میکنند و حتی پادشاهش میکنند.
شاید امروز این اتفاق عجیب به نظر نرسد، اما بیش از شصت سال پیش، این نگاه یک انقلاب کوچک بود. برای نخستین بار، هیولاها موجوداتی ترسناک نبودند، آنها هم میتوانستند احساس داشته باشند. از همانجا، آرامآرام چهره هیولاها تغییر کرد.
هیولایی که رنگ عوض میکند
اگر امروز وارد بخش کودک یک کتابفروشی شوید، احتمال دارد یکی از اولین کتابهایی که ببینید «هیولای رنگها» باشد؛ اثری از آنا یناس که در ایران هم ترجمه و منتشر شده است. این بار، هیولا نه کسی را میترساند و نه قصد خرابکاری دارد. مشکلش چیز دیگری است، احساساتش قاطی شدهاند. شادی، غم، ترس، خشم و آرامش را از هم تشخیص نمیدهد و باید یاد بگیرد هر احساس را سر جای خودش بگذارد.
عجیب نیست؟ موجودی که زمانی نماد ترس بود، حالا خودش برای شناخت احساساتش به کمک نیاز دارد. در واقع، هیولا از یک دشمن به شخصیتی تبدیل شده که کودکان میتوانند با او همدلی کنند.

حتی کارخانه هم عوض شد
شاید معروفترین نمونه این تغییر، انیمیشن «کارخانه هیولاها» باشد. اگر هیولاهای قصههای قدیمی این فیلم را ببینند، احتمالاً از تعجب شاخ درمیآورند. در این جهان، هیولاها هنوز از بچهها انرژی میگیرند، اما خیلی زود معلوم میشود که خنده کودکان از ترس آنها قدرتمندتر است. یعنی حتی در دنیای هیولاها هم دیگر ترساندن شغل مطمئنی نیست. هیولایی مثل سالیوان، بیشتر از آنکه ترسناک باشد، مهربان است. بو، دختر کوچکی که وارد دنیای هیولاها میشود، خیلی زود میفهمد که بعضی از این موجودات از خودش هم ترسوترند.

گروفالو؛ هیولایی که همه دوستش دارند
نمونه محبوب دیگر، «گروفالو» است، کتاب تصویری مشهور جولیا دونالدسون که در ایران ترجمه شده است. در نگاه اول، گروفالو همه ویژگیهای یک هیولای کلاسیک را دارد، پنجههای بزرگ، دندانهای تیز و ظاهری عجیب. اما هرچه داستان جلو میرود، بیشتر از آنکه از او بترسیم، دوست داریم دوباره ببینیمش. او همانقدر که ترسناک است، دوستداشتنی هم هست، ترکیبی که در قصههای قدیمی تقریباً وجود نداشت.
لولوخورخوره بازنشسته شده است؟
اگر لولوخورخوره قصههای ایرانی امروز بخواهد دوباره سر کار برگردد، با مشکل بزرگی روبهرو میشود. بچههای امروز احتمالاً اول از او میپرسند: «چرا اینقدر ناراحتی؟» یا شاید پیشنهاد بدهند با «هیولای رنگها» دوست شود تا احساساتش را بهتر بشناسد. این البته فقط یک شوخی نیست. ادبیات کودک در چند دهه اخیر، کمکم از این ایده فاصله گرفته که هر موجود عجیب و متفاوتی باید خطرناک باشد. حالا هیولاها میتوانند خجالتی، تنها، گیج یا حتی مهربان باشند. کودکان امروز بیشتر دوست دارند با هیولاها همصحبت شوند تا از آنها فرار کنند.
شاید هیولاها عوض نشدهاند، ما عوض شدهایم
واقعیت این است که هیولاها همیشه آینهای از ترسهای انسان بودهاند. زمانی که ترس از جنگل، تاریکی یا غریبهها بیشتر بود، هیولاها هم همان شکل را داشتند. اما امروز، دغدغه کودکان فرق کرده است. آنها بیشتر از هر چیز با احساسات پیچیده، تنهایی، خجالت یا اضطراب روبهرو هستند و هیولاها هم کمکم همین احساسات را بازتاب میدهند.
پس دیگر لازم نیست هر هیولایی شکست بخورد یا از بین برود. گاهی کافی است کسی حرفش را بشنود. شاید اگر گرگ شنل قرمزی، گروفالو، هیولای رنگها و لولوخورخوره دور یک میز بنشینند، نتیجه گفتوگو خیلی غیرمنتظره باشد. گرگ هنوز کمی اخمو است، گروفالو سعی میکند ترسناک به نظر برسد، هیولای رنگها مشغول مرتب کردن احساساتش است و لولوخورخوره هم با تعجب به همه نگاه میکند، انگار از خودش میپرسد: «واقعاً دیگر کسی از من نمیترسد؟»
و شاید پاسخ این باشد که نه، کودکان امروز هیولاها را دوست دارند، فقط دیگر نمیخواهند همهشان دشمن باشند. بعضی از بهترین دوستان دنیای کتاب، اتفاقاً همان موجوداتی هستند که روزی قرار بود چراغ اتاق بچهها را خاموش کنند و خواب را از چشمشان بگیرند. حالا اما کنار تختشان مینشینند و هر شب، قصهای تازه برایشان تعریف میکنند.

