[ad_۱]
برای فروپاشی اتحاد شوروی نمیتوان تنها یک علت را برشمرد. این رویداد نتیجه مجموعهای از مشکلات ساختاری، بحرانهای انباشته و اشتباهات قابل پیشگیری بود که درنهایت به پایان کار این ابرقدرت انجامید.

منبع: مجله آتلانتیک (The Atlantic)
جنگ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان
یکی از مهمترین عواملی که در روند تدریجی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نقش داشت، جنگ طولانی و پرهزینه این کشور در افغانستان بود. از سال ۱۹۷۹، نیروهای شوروی در کنار حزب دموکراتیک خلق افغانستان با مجاهدین افغان میجنگیدند تا کنترل مرزهای افغانستان را در دست بگیرند و دسترسی به منابع نفتی مورد نیاز خود را تضمین کنند.
با این حال، هرگونه دستاورد اقتصادی و سیاسی محدودی که شوروی امیدوار بود از این جنگ به دست آورد، در برابر هزینههای سرسامآور آن از میان رفت. ارتش شوروی برای نبردهای گسترده زمینی با استفاده از یگانهای زرهی، پشتیبانی هوایی و حتی سلاحهای هستهای تاکتیکی آموزش دیده بود، اما برای مقابله با شرایط سخت جغرافیایی افغانستان و تاکتیکهای جنگ چریکی مجاهدین آمادگی و تجهیزات کافی نداشت.
در طول ده سال، تا سال ۱۹۸۹، اتحاد شوروی پیوسته نیرو و منابع مالی فراوانی را صرف جنگ افغانستان کرد. درنتیجه، حدود ۱۵ هزار نظامی شوروی جان خود را از دست دادند، ۵۰ هزار نفر دیگر زخمی شدند و برآورد میشود که این جنگ ۵۰ میلیارد دلار به اقتصاد شوروی خسارت وارد کرد. این در حالی بود که اقتصاد کشور در رکود به سر میبرد و اعتماد عمومی به نظام کمونیستی نیز بهسرعت در حال کاهش بود.
درنهایت، جنگ افغانستان تنها یکی از عوامل متعدد فشار بر اقتصاد و جامعه شوروی بود؛ فشاری که نظام شوروی دیگر توان تحمل آن را نداشت و در کنار سایر مشکلات ساختاری، به فروپاشی این ابرقدرت انجامید.

منبع: مجله آتلانتیک (The Atlantic)
اقتصاد رو به زوال اتحاد جماهیر شوروی
اقتصاد شوروی به گونهای طراحی شده بود که از چرخه رونق و رکود که اقتصاد کشورهای سرمایهداری را تحت تأثیر قرار میداد، جلوگیری کند. درنتیجه، اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۲۸ تا ۱۹۸۹، بهجز در دورههای جنگ و درگیری، نرخ رشد اقتصادی چشمگیر و عمدتاً مثبتی را حفظ کرد.
با این حال، این روند همیشه ادامه نیافت و این رشد به بهای کاهش تولید کالاهای مصرفی و پایین آمدن سطح زندگی مردم به دست آمد. نشانههای کند شدن اقتصاد از دوران حکومت لئونید برژنف در دهه ۱۹۷۰ آشکار شد؛ دورهای که با اصطلاح «رکود» شناخته میشود.
یکی از دلایل روند نزولی اقتصاد شوروی، پیامدهای تصمیمهای ناکارآمد در برنامهریزی اقتصادی بود؛ بهویژه تصمیمی که در سال ۱۹۷۶ گرفته شد تا سیاست اقتصادی از رویکرد «گسترشمحور» ــ که بر افزایش تولید از طریق بالا بردن چشمگیر نیروی کار و سرمایه استوار بود ــ به سیاست «شدتبخشی» تغییر کند؛ سیاستی که هدف آن رشد اقتصادی از طریق استفاده کارآمدتر از منابع بود. نتیجه این تغییر، افزایش کمبود کالاهای اساسی مصرفی و گسترش فساد بود؛ دو عاملی که باعث شکلگیری یک «اقتصاد دوم» پررونق یا همان بازار سیاه در داخل اتحاد شوروی شد.
کمبود کالاهای مصرفی و اقلام ضروری مانند نان، شیر و گوشت چنان گسترده بود که مردم از سراسر کشور به مسکو سفر میکردند تا در فروشگاههای ویژهای که برای نخبگان حزب کمونیست با کالاهای کافی تأمین میشد، خرید کنند. این سفرها که به «قطارهای سوسیس» معروف شدند، بخشی از زندگی روزمره مردم شوروی در دهه ۱۹۸۰ بودند.
درنتیجه، برای بسیاری از شهروندان اتحاد جماهیر شوروی، مزایای وعدهدادهشده کمونیسم در مقایسه با فراوانی کالاها در نظام سرمایهداری، دیگر قابل مشاهده نبود.

منبع: موزه تاریخی دولتی اورال جنوبی، چلیابینسک.
بهرهوری نیروی کار نیز به دلیل اشتغال بیش از حد کاهش یافت؛ زیرا برخلاف نظام سرمایهداری، در اتحاد شوروی این نگرانی وجود نداشت که اگر فردی به اندازه کافی سخت کار نکند، شغل و مزایای اجتماعی مهم خود را از دست بدهد. تعداد مشاغل بیشتر از تعداد افرادی بود که میتوانستند آنها را انجام دهند. درنتیجه، احتمال اخراج کارگران بسیار کم بود و حتی اگر کسی اخراج میشد، بهراحتی میتوانست شغل دیگری پیدا کند؛ زیرا اشتغال طبق قانون اساسی تضمین شده بود. مدیران نیز گاهی برای جلوگیری از ترک کار کارکنان، دستمزدهای بالاتری از حد معمول به آنها پرداخت میکردند.
علاوه بر این، اتحاد جماهیر شوروی، با وجود برخورداری از منابع فراوانی مانند گاز طبیعی و نفت، به قیمتهای بازار جهانی برای صادرات این منابع وابسته بود. هنگامی که قیمت گاز و نفت در دهه ۱۹۸۰ روندی نزولی پیدا کرد، رشد اقتصادی شوروی بهشدت محدود شد. این وضعیت با هزینههای مالی سنگین حفظ نفوذ شوروی در اروپای شرقی، کوبا، جنگ افغانستان و همچنین فاجعه هستهای چرنوبیل تشدید شد.

عکس از نویسنده.
فاجعه هستهای چرنوبیل
میخائیل گورباچف در خاطراتی که در سال ۱۹۹۶ منتشر کرد، نوشت که دلیل واقعی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، فاجعه هستهای چرنوبیل بود. در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ [۶ اردیبهشت ۱۳۶۵]، راکتور شماره ۴ نیروگاه هستهای چرنوبیل در جریان یک آزمایش ایمنی دچار نقصی فاجعهبار شد و انفجار، سقف ساختمان راکتور را ویران کرد. در پی این حادثه، گرد و غبار و ذرات بسیار رادیواکتیو در منطقهای وسیع پراکنده شد و بهزودی کشورهای غربی هشدار دادند که یک حادثه هستهای با ابعادی بیسابقه در جایی از جهان رخ داده است.
در همین حال، هزاران نفر از ساکنان شهر نزدیک پریپیات و دیگر مردم اتحاد جماهیر شوروی از وقوع این حادثه بیخبر بودند. بنابراین، راکتور همچنان در حال سوختن بود و مواد شیمیایی رادیواکتیو را در هوا منتشر میکرد؛ در حالی که شهروندان کییف، شهری با میلیونها نفر جمعیت، برای جشن گرفتن تعطیلات اول ماه مه شوروی در خیابانها رژه میرفتند.
سرانجام، میخائیل گورباچف و رهبران اتحاد جماهیر شوروی، تحت فشار شدید بینالمللی، مجبور شدند وقوع یک حادثه هستهای را بپذیرند. پس از آن، مردم شوروی برای کمک به پاکسازی بقایای رادیواکتیو، خاموش کردن آتش و مهر و موم کردن راکتور فراخوانده شدند. درمجموع، حدود ۸۰۰ هزار نیروی ذخیره شوروی برای عملیات پاکسازی بسیج شدند؛ عملیاتی که هزینه آن حدود ۲۳۵ میلیارد دلار برآورد شده است.
با این حال، هزینه واقعی چرنوبیل ــ و شاید دلیلی که گورباچف و برخی تاریخنگاران شوروی آن را علت واقعی فروپاشی شوروی میدانند ــ نه فقط هزینه مالی، بلکه هزینه انسانی و از دست رفتن اعتماد مردم به نظام کمونیستی بود.

عکس از نویسنده.
هزاران نفر از منطقه ممنوعهای به شعاع ۳۰ کیلومتر پیرامون راکتور تخلیه شدند و دیگر هرگز به خانههای خود بازنگشتند. سگها و گربهها برای یافتن غذا در خیابانها رها شدند و عکسهای خانوادگی همچنان روی دیوار خانهها باقی مانده بود. در همین حال، تحت سیاست گلاسنوست (Glasnost) یا «فضای باز و شفافیت» گورباچف، حقیقت کمکم آشکار شد.
حقیقت این بود که طراحی راکتور چرنوبیل ــ که مشابه دهها راکتور دیگر در حال فعالیت در سراسر اتحاد جماهیر شوروی بود ــ دارای نقصهای شناختهشدهای بود و درواقع، پیش از سال ۱۹۸۶ باعث رخدادهای کوچکمقیاس متعددی در سراسر شوروی و حتی در خود راکتور شماره ۴ شده بود. این هزینه اقتصادی و از دست رفتن اعتماد به نظام شوروی، آخرین میخ بر تابوت کمونیسم شوروی بود.

منبع: مجله آتلانتیک (The Atlantic)
سیاستهای پروسترویکا و گلاسنوست میخائیل گورباچف
میخائیل گورباچف پس از درگذشت سلف خود، در سال ۱۹۸۵ به عنوان دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی انتخاب شد. او به دلیل جوانی، انرژی و چهرهای تازهنفس و همچنین به این دلیل که از نظر بسیاری به اصول سنتی کمونیسم شوروی پایبند بود، به این مقام رسید. گورباچف فساد را محکوم میکرد و از سیاستهایی مانند همزیستی مسالمتآمیز بر پایه برابری، آزادی و حق تعیین سرنوشت ملتها و نیز پایان دادن به رقابت تسلیحاتی سخن میگفت.
گورباچف در نشست حزب در فوریه ۱۹۸۶ درباره ضرورت اجرای پروسترویکا (Perestroika) یا «بازسازی» اقتصاد سخن گفت. او پروسترویکا را چنین تعریف کرد:
در حوزه اقتصادی و اجتماعی:
- نوسازی صنایع ماشینسازی و بر پایه آن، بازسازی برنامهریزیشده اقتصاد کشور و جهتگیری دوباره آن در عرصه اجتماعی؛
- پیوند گستردهتر نظام برنامهریزی با روابط پولی و مبادلات اقتصادی؛
- ایجاد شرایط لازم برای خودکفایی مالی و خودگردانی بنگاههای اقتصادی، بدون اتکا به یارانههای دولتی؛
- و ایجاد مجتمعهای بزرگ علمی و فناوری.
در حوزه سیاسی:
- دموکراتیکتر کردن شوراها (سویتها) در همه سطوح؛
- و گسترش اختیارات و حقوق مناطق، سرزمینها و جمهوریهای تشکیلدهنده اتحاد شوروی.
در حوزه سیاست خارجی:
- جلوگیری از وقوع جنگ هستهای؛
- گذار از رویارویی به سوی خلع سلاح واقعی؛
- و تقویت همبستگی میان کشورهای سوسیالیستی.
به بیان دیگر، هدف گورباچف بهبود زیرساختهای اقتصادی، ادامه سرمایهگذاری گسترده در حوزههای فناوری و افزایش مشارکت مردم در ساختار سیاسی موجود بود.
با این حال، برداشت خود گورباچف از مفهوم پروسترویکا در ماههای بعد دستخوش تغییر شد و همین امر زمینه را برای تفسیرهای گوناگون از این سیاست فراهم کرد. از نگاه برخی، هدف پروسترویکا صرفاً اصلاح برخی جنبههای نظام سوسیالیستی بود. گروهی دیگر آن را گامی به سوی نظامهایی کاملاً متفاوت، مانند سوسیالدموکراسی، سوسیالیسم بازار یا حتی سرمایهداری کامل میدانستند. برای عدهای نیز این سیاست بیش از هر چیز، فرصتی برای کسب منافع و ثروت شخصی بود.

منبع: موزه هنرهای چندرسانهای مسکو / خانه عکاسی مسکو
اما درنهایت، آنچه رخ داد برچیده شدن تدریجی نظام اقتصاد برنامهریزیشده بود. این «بازسازی» اقتصاد در عمل پیامدهای خطرناکی به همراه داشت. مدیران به جای تولید کالاهایی که اقتصاد واقعاً به آنها نیاز داشت، تنها محصولاتی را تولید میکردند که برای بخش تحت مدیریت خودشان اهمیت داشت. درنتیجه، برخی کالاهای غیرضروری به وفور یافت میشد، در حالی که کالاهای مورد نیاز در بسیاری از مناطق کمیاب بودند؛ وضعیتی که نارضایتی گسترده مردم را برانگیخت.
برای نمونه، در سال ۱۹۸۹ اعتصاب بزرگی در منطقه دونباس رخ داد. این اعتصاب را معدنکاران زغالسنگ آغاز کردند، زیرا به دلیل کمبود کالاهای اساسی حتی صابون برای شستن خود پس از یک روز کار سخت در معدن پیدا نمیشد. روشنفکران نیز به این اعتراضها پیوستند. همزمان، شمار کالاهای جیرهبندیشده افزایش یافت و صفهای خرید در برابر فروشگاهها هر روز طولانیتر شد.
از دیگر اقدامات این دوره، قانون تعاونیها در سال ۱۹۸۸ بود. براساس این قانون، اعضای تعاونیها میتوانستند افرادی را که عضو تعاونی نبودند استخدام کنند و بدین ترتیب نوعی رابطه کارفرما و کارگر، مشابه آنچه در نظامهای سرمایهداری وجود دارد، شکل گرفت. در آغاز، تعاونیها بنگاههای کوچکی مانند رستورانها و فروشگاهها بودند، اما بهتدریج به نوعی شبکه بانکی خصوصی تبدیل شدند که سودهای کلانی را نصیب گروه کوچکی از افراد میکرد.
بسیاری از «روسهای جدید» که در دهه ۱۹۹۰ به الیگارشهای بسیار ثروتمند یا رهبران باندهای تبهکار تبدیل شدند، فعالیت اقتصادی خود را از همین بانکهای تعاونی آغاز کردند.
در همین دوره، دولت کارزار مبارزه با مصرف الکل را با هدف ارتقای سلامت عمومی و افزایش بهرهوری نیروی کار به راه انداخت، اما این سیاست تا حد زیادی ناکام ماند. بسیاری از مردم یا به مصرف بیشتر مشروبات الکلی روی آوردند، یا از طریق تولید و فروش غیرقانونی الکل ثروتمند شدند.

منبع: Russia Beyond (روسیه فراتر)
همزمان با پروسترویکا، سیاست گلاسنوست (Glasnost) یا «فضای باز و شفافیت» نیز به اجرا درآمد. همانگونه که از نام این سیاست برمیآید، هدف اولیه آن ایجاد شفافیت بیشتر و آگاهسازی افکار عمومی درباره رویدادهای داخلی و خارجی و همچنین سیاستهای حزب کمونیست بود. اما این سیاست در عمل ناکارآمدیها، ضعفهای نظام شوروی و فساد موجود در آن را نیز آشکار کرد. به همین دلیل، گلاسنوست فاجعه چرنوبیل را به بحرانی حتی بزرگتر برای نظام کمونیستی شوروی تبدیل کرد.
در این دوره، سانسور کاهش یافت و رسانهها آزادی بیشتری برای انتقاد از سیاستهای حزب کمونیست پیدا کردند. نفوذ و کنترل حزب بر رسانهها نیز به طور چشمگیری کاهش یافت. برای نمونه، ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی نسبت به گذشته با نگاهی مثبتتر در رسانههای شوروی معرفی میشدند؛ یکی از دلایل این تغییر، بهبود روابط شرق و غرب در سالهای پایانی جنگ سرد و کاهش خطر وقوع جنگ هستهای بود.
این تحولات تأثیر عمیقی بر افکار عمومی گذاشت و باور مردم به آرمان کمونیسم را متزلزل کرد. بسیاری از شهروندان دچار سرخوردگی شدند و به این نتیجه رسیدند که طی هفتاد سال گذشته در مسیر هدفی بیثمر حرکت کردهاند و اگر به جای نظام کمونیستی، اقتصاد بازار آزاد را برگزینند، همگی از رفاه و زندگی مرفه برخوردار خواهند شد.

منبع: موزههای جنگ امپراتوری (Imperial War Museums)
فروپاشی بلوک شرق و پایان جنگ سرد
در پی اصلاحات میخائیل گورباچف و رویکرد ملایمتر او نسبت به مخالفتهای سیاسی و آزادی بیان، موجی از جنبشهای استقلالطلبانه در سراسر کشورهای بلوک شرق شکل گرفت.
مهمتر از همه، در میان مردم اروپای شرقی مخالفت گستردهای با دخالت اتحاد جماهیر شوروی در امور داخلی کشورها و همچنین حضور گسترده نیروهای ارتش سرخ در سرزمینهایشان وجود داشت.
در اوایل دهه ۱۹۸۰، لهستان که دولت کمونیستی آن از متحدان نزدیک اتحاد شوروی به شمار میرفت، شاهد موجی از ناآرامیها شد. اعتراضهای متعددی در واکنش به کمبود کالاهای مصرفی، مواد غذایی و سایر نیازهای اساسی برگزار شد. درنتیجه، اتحادیه کارگری همبستگی (Solidarity) شکل گرفت؛ تشکلی که خواستار افزایش اختیار لهستانیها در اداره امور کشور خود بود. سرانجام، در سال ۱۹۸۹ و پس از سالها مبارزه، اعضای همبستگی به دولت لهستان راه یافتند و متعهد شدند این کشور را از سلطه شوروی خارج کنند.
دیگر کشورهای بلوک شرق، ازجمله مجارستان، رومانی و چکسلواکی نیز شاهد جنبشهای انقلابی ضدشوروی بودند. سرانجام، در شب ۸ نوامبر ۱۹۸۹ [۱۷ آبان ۱۳۶۸]، مرز میان آلمان شرقی و آلمان غربی گشوده شد و دیوار برلین، که نماد جدایی میان کمونیسم و سرمایهداری بود، فرو ریخت. فروپاشی دیوار برلین در عمل نشانه پایان جنگ سرد و افول نفوذ اتحاد شوروی در اروپای شرقی بود.

منبع: Nieman Reports
اوجگیری جداییطلبی در اتحاد جماهیر شوروی و همهپرسی سال ۱۹۹۱
اتحاد جماهیر شوروی، کشوری متشکل از ۱۵ جمهوری شامل روسیه، اوکراین، گرجستان، بلاروس، ازبکستان، ارمنستان، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، قرقیزستان، مولداوی، ترکمنستان، تاجیکستان، لتونی، لیتوانی و استونی، اکنون با موج فزایندهای از جنبشهای استقلالطلبانه در درون خود روبهرو شده بود.
در سال ۱۹۸۹، همزمان با فروپاشی بلوک شرق و فروریختن دیوار برلین، جمهوریهای بالتیک قصد خود را برای جدایی از اتحاد شوروی اعلام کردند. اندکی بعد، ارمنستان، مولداوی، اوکراین و گرجستان نیز به این جنبشهای استقلالطلبانه پیوستند. در اقدامی غافلگیرکننده، بوریس یلتسین، رهبر جمهوری سوسیالیستی فدراتیو روسیه، از حزب کمونیست خارج شد و حاکمیت ملی روسیه را به طور رسمی اعلام کرد.
در اوت ۱۹۹۱، گروهی از رهبران وفادار به حزب کمونیست، در تلاشی برای حفظ قدرت، علیه میخائیل گورباچف کودتا کردند. آنان گورباچف را رهبری ضعیف و ناتوان در جلوگیری از فروپاشی اتحاد شوروی میدانستند. اما این کودتا به طور کامل شکست خورد و تنها باعث افزایش حمایت از یلتسین و خواسته او برای استقلال کامل روسیه شد.
سرانجام، در ۸ دسامبر ۱۹۹۱ [۱۷ آذر ۱۳۷۰]، رهبران سه جمهوری بزرگ و قدرتمند شوروی، یعنی روسیه، اوکراین و بلاروس، توافقنامه بلووژا را امضا کردند؛ پیمانی که عملاً موجودیت اتحاد جماهیر شوروی را لغو کرد و به حیات حقوقی آن پایان داد. پس از آن، بوریس یلتسین حزب کمونیست اتحاد شوروی را بهطور کامل منحل کرد و در ۳۱ دسامبر ۱۹۹۱ [۱۰ دی ۱۳۷۰]، انحلال رسمی اتحاد جماهیر شوروی اعلام شد.
نویسنده: رابین گیلهام؛ کارشناس ارشد (MA) سیاست روسیه و کشورهای پساشوروی.
منبع: www.thecollector.com
۲۵۹

