[ad_۱]
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، روز سختی برای تهران است.روزی که بزرگترین ساکنش، این شهر را برای همیشه ترک میکند و این، غمگینترین خبری است که مردمانش باید باور کنند.
بنابر روایت فارس، بعد از دو روز وداع در مصلی، حالا آخرین لحظههای حضورش را در آغوش مردمی میگذراند که نه دلِ گذشتن دارند و نه توانِ نگه داشتن. تنها کاری که از دستشان برمیآید، بدرقه است؛ بدرقهای که از ساعتها قبل آغاز شده و تا چند کیلومتری میدان آزادی امتداد پیدا کرده است.
جمعیت از هر سو به میدان میرسد. خیابانها دیگر خیابان نیستند؛ رودخانهای از آدمها هستند که آرام و بیصدا به یک مقصد ختم میشوند. پرچمهای سرخ، میان انبوه لباسهای سیاه، مثل زخمهایی تازه در باد میرقصند. تهران، حال و هوای اربعین دارد؛ شهری که انگار یکباره به کربلا شبیه شده است. هر کس چیزی در دست دارد؛ پرچمی، عکسی، تسبیحی، اما همه یک چیز را در دل حمل میکنند؛ داغی که چهار ماه گذشته و هنوز سرد نشده است.
بعد از امروز، دیگر تهران او را نخواهد دید. این آخرین دیدار است. آخرین سلام. آخرین عبور از خیابانهایی که سالها نامش با آنها گره خورده بود. از اینجا، سفر آغاز میشود؛ قم، کربلا، نجف و بعد مشهد. اما برای مردمی که دور میدان آزادی ایستادهاند، مقصد اهمیتی ندارد؛ درد، از همین «رفتن» شروع میشود.
پیکرها که وارد میدان میشوند، انگار زمان از حرکت میایستد. هزاران دست بیاختیار بالا میرود؛ خیلیها زیر لب چیزی میگویند. هر کس، گفتوگوی خودش را با آقا دارد؛ گفتوگویی که شاید چهار ماه در دل نگه داشته بود و حالا، در آخرین دیدار، مجال گفتنش را پیدا کرده است.
زن جوانی که با فرزند کوچکش و کالسکه آمده است، میگوید: «سال ۹۸ پدرم از دنیا رفت. سختترین لحظه زندگیام وقتی بود که پیکرش را برای آخرین خداحافظی به خانه آوردند. همان لحظه بود که فهمیدم دیگر تمام شده است. از آن روز، دیگر آن آدم سابق نشدم. اما ۴ ماه است که داغ پدرم یادم رفته و امروز دوباره آن لحظه خداحافظی با پدرم برایم تکرار شد. »
زن دیگری، با صدایی که از غصه و اشک گرفته است میگوید: «هر وق به مشکل میخوردیم، به دنبال آقا بودیم تا ببینیم چه باید کنیم. هنوز هم دنبالش میگردیم؛ انگار میخواهیم از او بپرسیم حالا چه کار کنیم… داری میروی، سفر به سلامت… اما ما را به چه کسی میسپاری؟»
او ادامه میدهد: «تمام عمرم با تو زندگی کردم. با تو بزرگ شدم. با تو بچههایمان را بزرگ کردیم. کنار تو جنگیدیم. همه لحظههای زندگیمان با تو گذشت. قرار بود ما پیشمرگت شویم… اما امان از روزی که تو پیشمرگ ما شدی.»
چند قدم آنطرفتر، جوانی با چشمانی اشکآلود فقط چند جمله میگوید: «ما بچهشیعه بودیم و افتخارمان آقا بود. حالا ما ماندهایم و آقا رفته. از شانس بد ما، حتی از تهران هم دارد میرود… شما رفتید و ما انگار دیگر مردهایم. دنیا برای ما دیگر مثل قبل نیست.»

جمعیت آرامآرام از میدان آزادی پراکنده میشود، اما هیچکس با قدمهای آسوده نمیرود. درست شبیه وقتی که از تشییع عزیزترین فرد زندگیت برمی گردی. همانطور که میخواهی آخرین تلاشت را کنی تا عزیزت نرود.
حرف مردم امروز هم همین است: «اگر میتوانی بمانی، بمان…»

اما رفتن، تقدیر او بود و ماندن، سهم مردمی که باید با داغ این وداع، به زندگی ادامه دهند. آقا از تهران رفت، ما ماندیم و اشک ریختیم. حالا تهران یک غایب بزرگ دارد.

